اصحاب الرقيم
و درباره قصه اصحاب رقيم آرد: در رقيم خلاف کردند. عبداللّه عباس گفت : واديي است ميان غضبان و ايله پيشتر از فلسطين و آن نام آن واديي است که اصحاب کهف در او بودند. کعب الاحبار گفت نام ديه ايشان است و بر قول عبداللّه عباس : من رقمةالوادي باشد و آن آنجا باشد که آب در او باشد، عرب گويد کسي را که امري کند که در ميان کاري شود: عليک بالرقمة و دع الضفة ; در ميان رود کناره رها کن يعني اصل کار جوي و حواشي رها کن و ضفتا . سعيد جبير گفت : رقيم لوحي بود از ارزيز نام ايشان و غيبت ايشان بر آنجا نقش کرده بودند بر در غار بنهادند تا مردم ببينند و از آن معتبر شوند، و بر اين تاويل رقيم فعيل باشد بمعني مفعول من الرقم و هو الکتابة. قولي دگر آنست که نافع روايت کرد از عبداللّه عمر و وهب روايت کرد از نعمان بشير از رسول (ص ) که او گفت اصحاب الرقيم سه مرد بودند که از شهر بيرون آمدند به بعضي حوائج خود، باران گرفت ايشان را. کوهي بود در او غاري ، گفتند در اين غار شويم تاباران کم شود. چون در آن غار شدند سنگي عظيم از آن کوه درافتاد و در آن غار افتاد و درِ غار بگرفت چنانکه هيچ شکاف نماند که روشنايي در او افتادي و ايشان فروماندند و گفتند يا قوم اين کار عظيم است و جز خدايتعالي کشف اين بلا نتواند کرد بياييد تا هر يکي از ما عملي که در عمر خود کرده است خالص براي خدا شفيع سازيم باشد که خداي تعالي بر ما ببخشد، يکي از جمله ايشان گفت من در عمر خود حسنتي ميدانم که کرده ام و آن آن بود که من جماعتي مزدوران را بمزد گرفتم تا براي من کار کنند مردي ديگر آمد نماز پيشين او را گفتم تو نيز کاري کن تا مزد يکروزه بدهم ترا چون نماز شام بود و هر کسي را مزدي دادم بر تسويه يکي از جمله ايشان گفت مرا هم چندان ميدهي که آنرا که از نيمه روز کار کرد؟ گفتم يا سبحان اللّه ! ترا بر مال من چه سبيل است که من به آن چه کنم ؟ تو مزد خود تمام بستان ، ترا باکسي ديگر کاري نيست . از من نشنيد و بخشم برفت و مزدرها کرد. من آن مزد او نگاه ميداشتم تا روزي گاوبچه اي ميفروختند من آن مزد او به بهاي آن دادم ، در گله کردم بزرگ شد و آبستن شد و بزاد و از بچگان او بسيارشد تا گله اي گاو شد، پس از مدتي دراز که سالها بر اين برآمد، پيري را ديدم ضعيف که بيامد و گفت : مرا به نزديک تو حقي هست . گفتم چيست آن ؟ گفت من آن مردم که آن روز آن مزد رها کردم و برفتم . من درنگريدم او رابشناختم ، دست او گرفتم و او را به صحرا بردم و گفتم : اين گاوگله تراست . گفت : يا هذا بر من استهزا مکن . گفتم : واللّه که اين حق تست و تراست و کس را در آن نصيبي نيست . او آن بگرفت و بسيار دعا کرد. بارخدايا اگر داني که آن براي تو کردم ما را خلاصي ده ، درحال آوازي از آن سنگ برآمد بحراني از آن برآمد و بترکيد و ثلثي ازو بيفتاد و روشنايي پديد آمد. و ديگري گفت که : من در عمر خود حسنتي کرده ام و آن آن بود که قحطي عظيم بود و زني باجمال بنزديک من آمد و از من گندم خواست ببها، من گفتم ممکن نيست الا بتمکين از نفس خود، اباکرد و برفت . بار ديگر بازآمد و طعام خواست . گفتم : ممکن نيست بدون نفس تو. تا سه بار برفت و از روي ضرورت بازآمد و من او را طعام ندادم . بار چهارم گفت : اکنون ترا تمکين کردم از آنچه ميخواهي . چون با او نشستم بخلوت خواستم تا دست به او دراز کنم او را يافتم که ميلرزيد. گفتم : اين چه حالست ؟ گفت : از خداي ميترسم .گفتم : اي سبحان اللّه زني در حال شدت و سختي و ضرورت ازخداي ميترسد و من در نعمت و رخا از خداي نترسم ؟ گفتم برخيز اي زن که ترا مسلم بکردم و بيش از آن طعام که او ميخواست بدادم او را. بارخدايا اگر داني که آن براي تو کردم اين بلا را از ما کشف بکن . پاره اي ديگر از آن سنگ شکسته شد و غار روشن شد. سيم ديگر گفت : من نيز حسنتي کرده ام و آن آن بود که مرا پدري و مادري بودند و من گوسفند داشتم ، نماز خفتني پاره اي شير برگرفتم براي ايشان و بياوردم ، ايشان خفته بودند و مرا دل نيامد که ايشان را بيدار کنم و خواب بر ايشان بياشورم ، بر بالين ايشان نشستم گفتم تا خود بيدار شوند و گوسفندان ضايع بودند و مرا دل به گوسفند مشغول بود، با اينهمه از بالين ايشان برنخاستم تا صبح برآمد وايشان بيدار شدند و من آن شير به ايشان دادم . بارخدايا اگر داني که من ازبراي تو کردم اين بلا از ما کشف کن . سنگ بيکبار از در غار بيفتاد و ره گشاده شد و ايشان بسلامت از آنجا بيرون آمدند. اين قصه اصحاب رقيم است ، اما قصه اصحاب الکهف ... اصحاب سير خلاف کردند.(از تفسير ابوالفتوح چ قمشه اي ج 6 ص 375):
سال سي خفتي کنون بيدار شو
گرنخفتي خواب اصحاب رقيم .
باسلام